داستان در آفریقای جنوبی رخ میدهد. جوانی که پدرش را به یک کنفرانس رسانده بود و بعد قرار میشود که ساعتِ ۵ بعدازظهر برود و پدرش را از محل کنفرانس بردارد، اما چون سرش با دوستانش گرم میشود و به دنبالِ تفریح میرود، دیر میکند و به جای ساعت ۵، ساعت ۶ به آنجا میرسد. پدر که نگران و معطل شده بود، از او میپرسد چرا به جای ۵، ساعت ۶ آمدی؟ پسر هم برای اینکه از اضطرار و فشار بدقولی بیرون بیاید، به دروغ میگوید ماشین در تعمیرگاه بود و تا الان طول کشید. غافل از اینکه پدر در پیِ اضطرابش به تعمیرگاه هم زنگ زده بود تا بپرسد ماشین آنجا هست یا نه. پسر تعریف میکند که: «پدر در چشمِ من نگاه کرد و گفت پسرم، من در تربیتِ تو چه اشتباهی کردم که باعث میشود به من دروغ بگویی؟ و فاصله آن شهر را تا دهکدهای که زندگی میکردیم، پدرم پیاده، در جاده نیمهتاریک حرکت میکرد و من با ماشین، آهسته پشتِ سرش حرکت میکردم. این کار ۵/۵ ساعت طول کشید و پدر در فکر بود و من هم در فکر که چرا دروغ گفتم.» و این سرآغازی شد برای تربیتِ یک مردِ جوان که بعدها رهبرِ انقلابِ هندوستان شد: «مهاتما گاندی».
این داستان را گاندی در یکی از سخنرانیهایش در حضورِ دانشجویانِ یک کشور خارجی تعریف کرد؛ و گفت رفتارِ پدرم که در آن لحظه انتظار داشتم مرا تنبیه کند -چون آن موقع رسم بود- به من آموخت که با آرامش و صلح هم میشود دیگران را به فکر واداشت، دیگران را به تغییر ترغیب کرد تا آدم به خواستههایش برسد. و اینطور شد که گاندی آن جنبشِ صلحآمیز را برای آزادیِ هندوستان از سلطه امپراتوری انگلیس، رهبری کرد. با آرامش، و با صلح، یک امپراتوری عظیم را بیرون ریخت. و هر کاری کردند که او عصبانی و خشمگین شود و تصمیمات آنی و از سر هیجان بگیرد، موفق نشدند. آن ۵/۵ ساعت به او آموزش داده بود. ۵/۵ ساعتی که تا آخرِ عمر، اثرش در وجودش ماند.
خیلی وقتها ما فکر میکنیم اگر بچهمان یا زیردستمان را تنبیه کنیم، یاد خواهد گرفت. نمیدانم! ولی کسانی که تنبیه میشوند، به احتمالِ زیاد، گاندی و امثالِ گاندی نخواهند شد. نلسون ماندلا از او بیرون نخواهد آمد. آدمِ صلحدوستی از او بیرون نخواهد آمد. در تحولاتِ عظیمِ جهانی و بشری، آنهایی که مثبت بودهاند، ریشهشان در عشق و احترامبهخود بوده. احترامبهخود و عشقی که موجب شده آن را به دیگران تسری دهند.
بیاییم راهی را برویم که نتیجهاش درست باشد. نه اینکه فقط دلمان خنک یا احساسِ حقارتهایمان جبران شود. گاندی در برابرِ امپراتور انگلیس احساس حقارت نمیکرد که عصبانی شود. دقیقاً میشناخت که خواستههای آنها چیست. میدانست که از چه قدرتی برخوردارند. و جالب که با اعتمادبهنفسی که از تربیتِ کودکیاش به دست آورده بود، میدانست در خودش چه قدرتی هست؛ قدرتِ عشق و احترام به خود. عشق و احترام به خودی که در حافظ هم میبینیم:
جفا بریم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافری است رنجیدن.
اگر با هر ناملایمتی تعادلت را از دست میدهی، اگر با کوچکترین نسیمِ بهاری زخم به تو وارد میشود، عصبی میشوی، آشوبزده میشوی، این شعرِ سعدی را به یاد بیاور:
دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد، تُنُکآب است هنوز.
اگر با یک انتقاد یا ناملایمتی به هم میریزی، بدان که ضعیفی و ظرفت کوچک است. یک سنگ در آن بیندازند، همهاش بیرون میریزد. باید دریا باشی. اصلاً در تو اثری نگذارد. بگذار حرفش را بزند، درست یا غلط. و این به دستِ من و شماست. به دست من و شمای پدر و مادر. من و شمای مربی، من و شمای معلم، من و شمای مسئول. فرزندانمان را طوری تربیت کنیم که با احترام به خود بار بیایند. بیاموزند که همه راههای زندگی با خشونت نیست. بیاموزند و از قدرتِ عشق بهرهمند شوند. از قدرتِ احترام به خود بهرهمند شوند. افسارِ زندگیِ خود را به دستِ این و آن ندهند؛ که هر کسی با یک تعریف اینها را به اوج ببرد و با یک تکذیب آنها را به زمین بکوبد. این درست نیست. اینطوری کار نمیچرخد. باید حوصله داشته باشید. باید متواضع باشید. باید بتوانید به تفاوتها احترام بگذارید. باید یاد بگیرید که اگر کسی دنبالِ منافعش هست، اشکالی ندارد. باید سعی کنیم منافعِ ما با منافعِ او همسو باشد. متقاعدش کنیم. برایش وقت بگذاریم.
در یکی از شرکتهایی که سرپرستیِ آن را داشتم، همکارِ من که قائممقامِ من در آنجا بود، یک روز به من گفت شرکتِ فلان که رقیبِ ماست، دارد ما را بیچاره میکند. پرسیدم چطور؟ گفت قیمتهایش را پایینتر از قیمتِ ما در بازار آورده، دارند ما را اذیت میکنند. من به او عرض کردم اگر جای گلهای باشد، آنها باید از ما گله کنند. چون آنها بازار خوبی داشتند و به هر قیمتی دلشان میخواست میفروختند. ما آمدیم یک جنس بهتر را با قیمت ارزانتر وارد بازار کردیم. تمامِ آرامششان را به هم ریختیم و برای یک سال تمامِ مالکیت را از آنها گرفتیم. حالا آنها در مقابل دارند از خودشان دفاع میکنند. دارند سعی میکنند قیمتهایشان را پایین بیاورند، جنس بهتری ارائه کنند و مشتریهای ما را از چنگمان دربیاورند. آنها باید از ما گلهمند باشند، نه ما از آنها. و این چه انتظارِ بیهودهای است که فکر کنم دیگران نباید به منافعِ خودشان فکر کنند؟ باید به منافعِ من فکر کنند! این توقعِ بیجایی است. چرا من باید انتظار داشته باشم کشوری بیاید منافعِ خودش را ول کند و منافع مرا بچسبد؟ مگر چنین چیزی میشود؟ این توقع بیجایی است.
ما باید یاد بگیریم. مثلِ المپیک که ورزشکاران میآیند برای کسب پیروزی و موفقیت و مدال طلا با هم رقابت میکنند؛ اما در یک محیط دوستانه و شرایط توافقی چنین میکنند، مثلاً بدون دوپینگ و بدون آسیبرساندن به دیگری. مهم این است که شرکت کردهاند. مدالشان را به دست میآورند. نام کشور و سرود ملیشان را همه میشنوند. ولی صلحدوستانه. من و شما هم میتوانیم تبلیغِ خودمان را بکنیم. هر عقیدهای داریم، به طریقِ صلحدوستانه و نه حذفی عمل کنیم. نه که بگوییم من درستم و تو نادرستی. نمیشود. اگر خداوند به ما حقِ حیات داده، میتوانیم حرفمان را بزنیم. ولی تحت لوای قانون. حتی در جنگ وقتی اسیر میگیرند، قوانینی وجود دارد. کنوانسیونِ ژنو این قوانین را تعریف کرده.
یاد بگیریم از نمونههای زنده و موفقِ جهان، که چطور میشود به خواستههایمان برسیم ولی از راه صلحدوستانه و محترمانه. گاندی نامِ خودش را به نیکی به جای گذاشت. میلیاردها پیرو دارد. خاموش و موثر. در هر جایی که حرکتی صلحآمیز بخواهد رخ دهد، گاندیمنشی میآید؛ مثلِ نلسون ماندلا. حدودِ ۳۵ سال زندانی کشید. با تحقیر با او رفتار کردند و زندگیاش را از هم پاشیدند. وقتی از زندان آزاد شد و حکومت را در دست گرفت، اطرافیانش گفتند ما باید تمامِ سفیدپوستان را بکُشیم. پرسید چرا؟ ما برای چه مبارزه کردیم؟ برای اینکه به چنین روزی برسیم و به خواستهمان رسیدهایم. خواسته ما کُشتار نیست. و با آقامنشی و روحیه انسانی و بزرگمنشانه، صلح را در کشورِ خودش برقرار کرد. و هنوز هم در همه جا به نیکی از او یاد میشود.
کسی ۳۵ سال بهانه داشته که خشمش را بیرون بریزد و بخواهد انتقام بگیرد. ولی میبینیم چقدر بزرگمنشانه عمل کرده است. او یک انسان است. کجا من ۳۵ سال زندان کشیدهام؟ کجا چنین ظلمی به من شده؟ اگر انسانی به نام نلسون ماندلا، یا گاندی و سایر نیکزنان و نیکمردان وجود دارند که با آرامش و متانت و صلح، حرفشان را پیش بردهاند، خشونت را کنار گذاشته و سعی کردهاند با درک و فهم و بینش مسائل را حل کنند، اگر آنها توانستهاند، من و شما هم به عنوان نوع بشر میتوانیم این کار را بکنیم. لزومی ندارد صاحبمنصب یا مسئول حکومت یا رژیم و سیستمی باشیم که چنین کنیم، میتوانیم در خانوادهمان چنین عمل کنیم. همسرمان عزیزِ ماست. خوشیِ او خوشیِ من و خوشیِ من، خوشیِ اوست. با عشق و مودت و انسانیت رفتار کنیم. و این ممکن نیست مگر خودت را دوست داشته باشی، به خودت احترام بگذاری و خودت را لایق بدانی.
دوستداشتنِ خود، احترام به خود، سرچشمه تمامِ نیکیهاست. کسی که به خودش عمیقاً احترام و باور دارد و خودش را عمیقاً با همه محدودیتها و تواناییهایش پذیرفته، انسانِ ارزشمندی است. سعی کنیم انسانهای ارزشمند در کنارمان رشد کنند. فرزندانمان، همسرمان، همکارانمان، شهروندانمان و هر کس که در شعاعِ عملِ ماست، با خودش آشتی کند.
ارزشهای همدیگر را به هم بگوییم. خودمان را با کارهایمان اشتباه نگیریم. کارِ بد یا خوبکردن، به معنای آدمِ بد یا خوببودن نیست. بیاییم ریشه عشق و احترام به خود و اعتماد به نفس را در خانهمان بگسترانیم تا میوههایش که سعادت و شادکامی و صلحِ درون است، در اطرافمان پخش شود. هر کس که در شعاعِ عملِ من و شما قرار میگیرد باید احساس کند آدمِ ارزشمندی است. و این ممکن نیست مگر من و شما با خودمان آشتی کنیم، خودمان را دوست بداریم و به خودمان احترام بگذاریم. خودت را دوست بدار، و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند.
سرمایه گذاری روی خودت را شروع کن، ثروت و درآمدت را افزایش بده